چین و بازگشت «امپراتور بد»

امپراتورهای بد علت زوال حکومت‌های قدیم در چین بوده‌اند. این که امپراتور کنونی چین، چقدر بد خواهد بود، هنوز بر هیچ کس روشن نیست.

نظام سیاسی اقتدارگرای چین از سال ۱۹۷۸ تاکنون، از همه دیکتاتوری های دیگر متفاوت بوده و یک دلیل این تفاوت این است که حرب کمونیست حاکم از قواعد جانشینی، پیروی می کرده است.

محدودیت دوره زمام داری برای رهبران ارشد، ده سال تعیین شده بود و نظام پرورش و آموزش رهبران جدید از سوی حزب، به حزب اجازه می داد از رکودی که در کشورهایی مثل مصر، زیمبابوه،لیبی یا آنگولا دیده ایم، کشورهایی که روسای جمهورشان، دهه ها بر مسند حکمرانی تکیه زده بودند،اجتناب کند. اما این همه دیگر به تاریخ پیوسته است چرا که شی جین پینگ، رییس جمهور کنونی چین، اخیرا اعلام کرده که محدودیت زمانی ریاست جمهوری برداشته خواهد شد. این یعنی که او احتمالا تا پایان عمرش، حاکم چین باقی خواهد ماند و به یک ضربت، این استبداد نهادی شده را به استبدادی شخصی تبدیل خواهد کرد. و این اتفاق به تقویت بیش از پیش کیش شخصیتی منجر خواهد شد که مدت هاست دارد گرد او شکل می گیرد. هر چه باشد همین حالا هم “اندیشه شی جین پینگ” را در قانون اساسی در کنار رییس مائو تقدیس کرده اند.

قوانین روشن که قدرت هر فرد را تحدید می کنند برای موفقیت هر نظام سیاسی حیاتی هستند، چرا که هیچ کس هرگز به قدر کافی خردمند یا خیراندیش نیست که مادام العمر حکمرانی کند. لذا جانشینی و انتقال قدرت، نقطه ضعف همه دیکتاتوری هاست، چرا که فقدان قواعد و قوانین، لزوما به درگرفتن جنگ قدرتی ویرانگر پس از مرگ رهبر می انجامد.

یک مزیت بزرگ چین به روسیه معاصر همین قواعد و قوانین بوده است : اگر ولادیمیر پوتین، رییس جمهور روسیه، همین فردا سکته کند و بمیرد، یک خلا قدرت عظیم پدید خواهد آمد و جنگ نخبگان قدرتمند با یکدیگر بر سر قدرت،کشور را در دوره ای از ناامنی فرو خواهد برد. اما حتا اگر مساله جانشینی را هم کنار بگذاریم، جا به جایی مرتب رهبران به این معناست که ایده های جدید و نسل های جدید می توانند سیاست ها را نو کنند و رهبران پیشین را تا جای ممکن، بابت رخدادهای گذشته توبیخ کنند. حالا شی قواعدی را برچیده که محصول تجربه ی تلخ خود چین در زمان انقلاب فرهنگی بودند.

علت زوال رژیم های پیشین چین،ظهور یک “امپراتور بد” بود که چون هیچ محدودیتی بر قدرتش نمی دید می توانست کشور را به ورطه ی بحرانی دهشتناکی بکشاند. آخرین امپراتور بد چین، مائو تسه تونگ، کشور را از اشغال خارجی ها رهانید اما در ادامه، جرقه دو فاجعه عظیم را زد : جهش بزرگ رو به جلو که از اواخر دهه ۱۹۵۰ آغاز شد و انقلاب فرهنگی که در اواخر دهه ۱۹۶۰ شروع شد. این دومی، چین را یک نسل عقب انداخت و نخبگانی را که آن را تجربه کرده و از آن جان سالم به در برده بودند، در وحشتی پایدار فرود برد. و در نتیجه ی مستقیم این تجربه بود که رهبری اشتراکی پدید آمد : دنگ شیائوپینگ و دیگر رهبران ارشد حزب سوگند خوردند که هرگز نگذارند یک نفر به تنهایی به اندازه مائو، قدرت کاریزماتیک به دست آورد.

این که امپراتور کنونی چین، چقدر بد خواهد بود، هنوز بر هیچ کس روشن نیست. تا به این جا، او امید بسیاری از چینی ها را که دل به ایجاد جامعه آزادتر،بازتر و شفاف تر بسته بودند، به یاس تبدیل کرده. او سلطه حزب بر کشور را تقویت کرده، کوچک ترین موارد مخالفت را سرکوب کرده و یک نظام اعتبار اجتماعی، علم کرده است که از کلان داده ها و هوش مصنوعی برای نظارت بر رفتار روزانه ی شهروندان کشورش بهره می گیرد. بنابراین، چین تحت حاکمیت شی، ممکن است به جهان نشان دهد که یک دولت تمامیت خواه قرن بیست و یکمی، چه چهره های غیرمنتظره ای می تواند به خود بگیرد.

 

 فرانسیس فوکویاما / ترجمه: بابک واحدی
منبع: ماهنامه “اندیشه پویا”، اردیبهشت ۹۷، شماره ۵۰

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *