یلتسین نصفه‌نیمه ایرانی که می‌خواهد پوتین باشد

برنامه سیاسی محمود احمدی‌نژاد چیست؟

متین غفاریان
دانشجوی جامعه‌شناسی
۳۰ | فروردین | ۱۴۰۰ ۲۶۸۲ ۰

احتمالاً وقتی سعید لیلاز آخرین اظهارات عبدالرضا داوری را خوانده، خنده ریزی کرده. او معمولا در خندیدن و خنداندن دست‌ودل باز است. وقتی خوانده که داوری گفته «احمدی‌نژاد به آشوب‌‌های اجتماعی امیدوار است و منتظر است با فروپاشی جمهوری اسلامی با حمایت کشورهای خارجی پرچمدار تغییر سیاسی در ایران شود، مثل یلتسین در شوروی سابق و برای همین می‌کوشد برای غرب و عربستان پالس بفرستد»، احتمالاً یادش افتاده که سال‌ها پیش در دفترش در کنار بزرگراه کردستان داشته به دو خبرنگار می‌گفته رویای احمدی‌نژاد یلتسین‌ شدن ایران است. شاید این جمله را یادش آمده که گفته «این [احمدی‌نژاد] عاشق این است که فردای [...] برود روی تانک و مثل یلتسین بشود رهبر مردم.» 

برعکس سعید لیلاز، یوسف اباذری در این مواقع نمی‌خندد. احتمالا وقتی خبرِ حرف‌های عبدالرضا داوری را خوانده سری به تاسف تکان داده که در همه این سال‌ها حرف‌های امثال رئیس‌دانا و صداقت و مالجو و خودش شنیده نشده. او تصویر بزرگ‌تری را می‌دید. سال‌ها پیش، او در گفتگوی با یکی از همان دو خبرنگاری که به تصویرسازی لیلاز از حمدی‌نژاد روی تانک حسابی خندیده بودند، سخن از سیاست‌های کلان‌تری گفته بود که احمدی‌نژاد هم یکی از اجراکنندگان آن بود. در آن گفتگو مفصل در مهرنامه او وقتی با سئوالی درباره عملکرد دولت احمدی‌نژاد روبرو شد، آن در چارچوب جهانی و در مسیری که یک حلقه از اقتصاددانان و مدیران اقتصادی چیده بودند تحلیل کرد، چیزی که او آن را نئولیبرالیسم می‌خواند. این پروژه جهانی در هرجایی می‌توانست به شکلی متفاوت محقق شود اما شاید از نظرش روندی که ایران طی می‌کرد به مدل روسیه نزدیک‌تر بود. با همین خاطر بود که از آن روزنامه‌نگار خواست گفتگویی هم با رامین معتمدنژاد انجام دهد. 

رامین معتمدنژاد که تخصصش اقتصاد روسیه بود در گفتگویی که قرار بود همراه با گفتگوی اباذری منتشر شود شکل‌گیری انحصارات سرمایه‌دارانه در ایران را توضیح داد.[۱] اینکه چگونه از ابتدای دهه ۷۰، اموال عمومی به نام خصوصی‌سازی به‌صورت انحصاری در دست گروه‌های محدودی قرار گرفت و در دهه ۸۰ با ظهور احمدی‌نژاد این روند رشدی بی‌سابقه یافت. در کنار آمار و ارقام بسیار، جمله مهم معتمدنژاد این بود: «ساختار اقتصادی ایران امروز، بافت و ساختار گروه‌های بزرگ انحصاری سرمایه‌داری روسیه سال‌های ۱۹۹۰ تا کنون (یعنی بعد از فروپاشی روسیه شوروی در دسامبر ۱۹۹۱) را تداعی می‌کند. در جامعه روسیه نیز، از ژانویه ۱۹۹۲ تا کنون، اقشار متوسط و زحمتکش به تناوب تحت فشار آثار منفی سیاست‌های تعدیلی بوده‌اند و همچون ایران فعلی به سوی فقر رانده شده‌اند. در آن سوی جامعه روسیه، گروه‌های بزرگ «صنعتی-مالی» بانک‌های خویش را تأسیس کرده‌اند (همچون «گازپروم» (Gazprom که «گازپروم بانک» Gazprombank را پایه گذاشت) و به یمن تحولاتی که، به بهانه «اصلاحات اقتصادی»، منجر به خصوصی‌سازی شرکت‌های دولتی، «واقعی‌سازی» قیمت‌ها (یعنی افزایش آنها) و حذف یارانه‌ها شدند، مسیر انباشت بدون وقفه سرمایه را طی می‌کنند.» صحبت کردن از نظم سرمایه‌دارانه در ایران چیز تازه‌ای نبود اما حرف تازه رامین معتمدنژاد شکل‌گیری انحصارات و سرمایه‌داری شدن ایران به سبک روسی بود. ایجاد انحصارات که ترجمه سیاسی آن می‌شود الیگارشی. 

یلتسین‌ چه کرد؟
روسی‌شدن اقتصاد به زبان ساده تقسیم اموال عمومی بین الیگارش (خودی‌‌ها یا نوچه‌های خودی‌ها) به اسم خصوصی‌سازی است. بعد از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی، دسته‌ای از سرمایه‌داران ظهور کردند که به شکلی انحصاری صنایع روسی را در دست گرفتند. اغلب اینان از دوستان یلتسین و از جمله کسانی بودند که در انتخاب مجدد او در سال ۱۹۹۶ نقش مهمی داشتند و پول گنده‌ای به جیب زدند. وقتی در سال ۱۹۹۵ حزب کمونیست اکثریت در پارلمان را به دست آورد، یتلسین به به دست‌وپا افتاد. هم کسری بودجه داشت و هم پول برای انتخابات می‌خواست. طرح کلیدی وام در برابر سهام در این زمان اجرا شد. در چارچوب این طرح، دولت روسیه، مالکیت صنایع دولتی را در قبال وام بانک‌ها به‌آن‌ها واگذار کرد. برای این کار مناقصه برگزار می‌شد، اما فقط اشخاص خاصی حق حضور داشتند که معمولا انتخاب آنان برعهده دختر یلتسین بود. طرح هم هوشمندانه اجرا شد، دولت وام را قبل از انتخابات می‌گرفت و سهام را بعد از انتخابات می‌داد، برای اینکه مطمئن شود بانک‌ها از یلتسین حمایت می‌کنند. اما برنده اصلی الیگارش روس بودند که صاحب سهام مهم‌ترین شرکت‌های روسی شدند. 

برخی از این‌ها از خانواده‌های سرشناس کمونیست در دوران رژیم شوروی بودند. مثلاً ولادیمیر پوتانین (نه پوتین) که همین حالا ثروتمندترین روس جهان شناخته می‌شود از خانواده‌ای از کمونیست‌های بلندپایه بود. او یکی از مهم‌ترین نویسندگان طرح وام در برابر سهام بود. 

برخی دیگر افرادی دون‌پایه بودند. اما مثلاً کسی ولادیمیر گازینسکی، آن‌طور که خودش می‌گفت کف خیابان بزرگ شده بود. ثروت او از هیچ و صرفا براساس روابط به دست آمده بود و او را قبل از آنکه به خشم پوتین گرفتار شود، به بزرگترین صاحب رسانه در روسیه بدل کرد. کسانی دیگر همچون میخائیل خودورکوفسکی، بوریس برزوفسکی، اولگ دریپاسکا، واگیت الک پروف، و غیره به لطائف‌الحیل وارد جرگه کوچک بوریس یلتسین شدند و از نخست‌وزیر به پائین را می‌آورند و می‌بردند. تا گند کار درآمد. 

حالا رفتگر‌های مسکو و پترزبورگ صبح‌ها داشتند به جای اشغال، جسد گرسنگان را از خیابان می‌روفتند. الیگارش روسیه متوجه شد که باید سروسامانی به وضع بدهد. سرمایه‌داری شاید برای تشکیل خود نیازمند بی‌نظمی باشد اما برای کار کردن اتفاقا سخت نیازمند نظم است. منطق نظم و بی‌نظمی با هم متفاوت است. منطق بی‌نظمی ایجاب می کند دست کسی که بالادست نشسته تا مرفق در فساد فرو رود، این آدم نمی‌توان نظم را هم ایجاد کند چون ایجاد نظم – که حالا ابعاد جهانی هم دارد- یک نفر می‌خواهد حداقل در ظاهر سالم باشد. اینجا بود که پوتین ظاهر شد. 

الیگارش‌ها باید مرتب می‌شدند که شدند یا حذف شوند که شدند، بعضی‌شان دم در خانه به تیر غیب گرفتار شدند یا در دادگاه به تیر قانون، یا باید مطیع رئیس می‌شدند که شدند و به خوردن نان و ماست‌شان (شما بخوانید نان و نفت، نان و آلومینیوم، نان و بانک و نان و هرکالای دیگری که انحصارش را داشتند) قناعت کنند. 

ماجرا ترکیبی بود از سکانس نهایی پدرخوانده و سریال‌های دادگاهی. الیگارش‌ها روی پله‌های بلند ساختمان قدیمی در سن‌پترزبورگ گلوله خوردند یا در ماشین خفه شدند و با رو شدن مدرکی حقوقی در دادگاه‌های هیجان‌انگیز حذف شدند. خودروکوفسکی را در دادگاه توی قفس نشاندند. ولادیمیر گازینسکی از ترس پوتین به تبعید خودخواسته رفت. دادستان کل روسیه بوریس برزوفسکی را که روزگاری به جز شرکت‌های نفتی، بخش عمده صنعت آلومینیوم روسیه را در دست داشت و زمانی معاون دبیر شورای امنیت ملی یلتسین بود، به همدستی در کلاهبرداری و خروج ارز و پول‌شویی متهم کرد و طرف ناگزیر از بریتانیا پناهندگی سیاسی گرفت.[۲] اما تلخی ماجرا این بود که ثروت مردم روسیه چه با یلتسین و چه با پوتین بالا کشیده شد. 

احمدی‌نژاد چه کرد؟
محمود احمدی‌نژاد با دست باز شروع کرد. در خرداد ۸۴ سیاست‌های کلی اصل ۴۴ که با مدیریت اکبر هاشمی به فرمان رهبر انقلاب در مجمع تشخیص مصلحت آماده شده بود، ابلاغ شد.[۳] این سیاست‌ها در واقع برخلاف اصل ۴۴ بود و در حالی که در طراحی این اصل سعی شده بود تعادلی میان بخش دولتی و تعاونی و خصوصی برقرار شود، سیاست‌های ابلاغی راه خصوصی‌سازی بخش‌های دولتی و تعاونی را باز می‌کرد. انتظار در ابتدای کار زیاد بود. اما احمدی‌نژاد در سال‌های اول ریاستش به کُندی عمل کرد: «به جای تمرکز روی فروش اموال دولتی، احمدی‌نژاد روی از میان برداشتن دو مسئله مهم که به خصوصی‌سازی مربوط بودند تمرکز کرد: یارانه‌های دولتی و قانون [کار]. دو مسئله‌ای که اسلاف او از حل آن‌ها بازمانده بودند. در اوایل تیر ۱۳۸۶، دولت احمدی‌نژاد شروع به سهمیه‌بندی بنزین کرد... دولت او همچنین گام‌هایی برای برداشتن محدودیت‌های قانون کار برداشت. از جمله حذف حداقل دستمزد و صدور مجوز به کارفرمایان که به خواست خود استخدام و اخراج کنند.» [۴]

اما از نیمه دوم دوره اول ریاست‌جمهوریی‌اش موتور خصوصی‌سازیش راه افتاد. گند کار بالا بود و قرار بود گند بیشتری هم بالا بیاید. پس باید حتما بحرانی به وجود می‌آمد که صدای کسی در انتقاد به آنچه در زیر در جریان است بلند نشود. بحرانی ساده و موثر: باید فضا امنیتی می‌شد. انتخابات سال ۸۸ برای احمدی‌نژاد تهدیدی بزرگ بود چون مهم‌ترین رقیبش، میرحسین موسوی، نه تنها نامزد جناح سیاسی مقابل که مهم‌ترین منتقد سیاست‌های خصوصی‌سازی و سیاست‌های اصل ۴۴ هم بود. او را در جریان مناظره‌های دوبه‌دو انتخاباتی، محسن رضایی رسماً استنطاق کرد که آیا سیاست‌های اصل ۴۴ را قبول دارد یا نه. اما محمود استاد تبدیل تهدید‌ها به فرصت بود. 

احمدی‌نژاد انتخابات را به مشکوک‌ترین شکل ممکن اجرا کرد. نتیجه‌ی انتخاباتی که با حضور ۸۵درصد مردم برگزار شد، شبانه و با گزارش‌های عجیب‌وغریب کامران دانشجو با لبخندی جوکری اعلام شد. اعتراض که بالا گرفت، احمدی‌نژاد حامیانش را در میدان ولی‌عصر جمع کرد و معترضان را خس‌وخاشاک خواند. دیگ جامعه به قل‌قل افتاد. نقشه‌ای که احمدی‌نژاد و سیستم حامی او اجرا کردند، توتالیتر بود: وقتی سطح منازعات را از سطح دولت به سطح حاکمیت برسانی حتی تجمع سه میلیون نفر در خیابان‌های تهران هم نمی‌تواند جلوی قلع‌وقمع امنیتی فعالان سیاسی و مدنی را بگیرد. هر صدایی خاموش خواهد شد و نظام گزیر و ناگزیر پشت رئیس‌جمهور خواهد آمد و چاره‌ای جز موافقت با همه کارهای او را نخواهد داشت: «در همان سال ۱۳۸۸، برنامه خصوصی‌سازی سرعت گرفت و اموال ۵۰ شرکت به ارزش ۱۱۰ میلیارد دلار در فاصله اردیبهشت تا آذرماه فروخته شد. سازمان خصوصی‌سازی سال ۱۳۸۸ را «سال طلایی خصوصی‌سازی» نامید، سالی که در آن خصوصی‌سازی شامل بخش‌های استراتژیکی مانند مخابرات، حمل‌ونقل، برق، فولاد، و بانکداری شد. البته منتقدان معتقد بودند کمیت خصوصی‌سازی بیش از کیفیت آن مورد توجه بوده است. به عقیده آن‌ها در دوران هاشمی و خاتمی، خصوصی‌سازی در واقع واگذاری شرکت‌های دولتی به شرکت‌های وابسته به بانک‌های دولتی، سازمان‌های تامین اجتماعی، صندوق‌های بازنشستگی، و برخی نهادهای انقلابی بوده است و در دوره احمدی‌نژاد این واگذاری‌ها بیشتر به نهادهای نظامی و امنیتی صورت گرفته است. مفتضح‌ترین نمونه در در ۵ مهر ۱۳۸۸، اتفاق افتاد که در بزرگترین واگذاری تاریخ بورس تهران، ۵۱درصد از سهام شرکت مخابرات ایران به ارزش ۷.۹میلیارد دلار را کنسرسیوم اعتماد مبین در عرض ۳۰ دقیقه خرید. در طول واگذاری سهام شرکت مخابرات دیگر رقبای این کنسرسیوم به بهانه امنیتی یا نداشتن سرمایه کافی ردصلاحیت شدند.» 

اما لقمه چرب و نرم اصلی هنوز باقی مانده بود: نفت. نئولیبرال‌هایی مانند موسی غنی‌نژاد اصرار داشتند این بخش هم سریعا خصوصی شود. آن‌ها برای آنکه میخ خصوصی‌سازی نفت را محکم بکوبند حتی از توهین و تمسخر نهضت ملی و محمد مصدق دریغ نکردند. 

احمدی‌نژاد برای این لقمه بزرگ، احتیاج به بحران بزرگتری داشت. طبق معمول زد زیر آواز تنش. تنش هسته‌ای را آنقدر زیاد کرد که ایران زیر بار سنگین‌ترین تحریم‌های تاریخ قرار گرفت. حالا در این وضعیت چه باید کرد؟ فروش نفت را در غیرشفاف‌ترین وضعیت به افرادی ناشناس واگذار کرد که شد. راه‌های دررویی که صدام هنگام تحریم آمریکا کشف کرده بود، شد همان بازار سیاهی رسمی‌ای که به قول اهل فن، کارآفرین‌های خود را دارد. 

در همان گفتگوی طولانی، اباذری این وضعیت را پیش‌بینی کرده بود. به نظرش با اجرای این سیاست‌ها (فروش اموال عمومی به اسم خصوصی‌سازی و کاهش یارانه‌ها و کاهش مسئولیت اجتماعی دولت) یا باید ایران در جامعه سرمایه‌داری جهانی ادغام شود (و اصلا این کارها مقدمه ادغام در سرمایه‌داری جهانی است) یا باید در انواع و اقسام بازار سیاه دست تطاول بر خود گشاید. اما چرا اتفاق اول نیفتاد؟ چون «آمریکا» عامل شوک اجرای این سیاست‌ها بود. ایران باید به آغوش سرمایه‌داری جهانی بیفتد وگرنه کل این سیاست‌ها بی‌معناست. اما ایران نمی‌تواند بدون اجازه آمریکا به این آغوش بخزد چون مبارزه با آمریکا بهانه اجرای این سیاست‌ها بود. یک double bind تشکیل شد که حاصل آن استیصال ایران بود و هست. متفکران این سیاست‌ها وعده داده بودند با اجرای آن‌ها ایران آنقدر قوی می‌‌شود که می‌تواند در برابر آمریکا بایستد. اما نتیجه اجرای آن سیاست‌ها، فروپاشی دولت بود. 

طنز ماجرا این بود که همه این‌ها به اسم عدالت اجتماعی انجام می‌شد، همان عدالت اجتماعی که هایک، استاد نئولیبرال‌های ایرانی، آن را «سراب» و توهم خوانده بود. از سقراط تا رالز عدالت یکی از مهم‌ترین مقولات فلسفی و شریف‌ترین آرزوهای بشری بود که همگان به تحقق آن دعوت می‌شدند. فقط هایک آن توهم خوانده بود و اگر کسی بخواهد برنامه‌ای را طبق آموزه‌های هایک پیاده کند و به عدالت اجتماعی هم برسد حتما متوهم است. و البته در این مورد احمدی‌نژاد تنها نبود. از هاشمی تا خاتمی و احمدی‌نژاد هیچ‌کدام نفهمیدند که کل ماجرا ربطی به عدالت ندارد بلکه ضد«عدالت اجتماعی» است تا نوبت رسید به روحانی که بی‌هیچ سودای آزادی و عدالت، گفت بدین بره.  

سال‌های آخر ریاست‌جمهوری احمدی‌نژاد همراه بود با ظهور «گتسبی‌های بزرگ». گتسبی‌های بزرگی با ثروت‌های چشم‌گیر که معلوم نبود پول‌شان را از کجا آورده‌اند. آنان درست مثل شخصیت رمان فیتزجرالد، علاقه زیادی به نمایش داشتند. بعضی‌شان وارد فیلم‌سازی شدند و در کنار سلبریتی‌ها برای عکس گرفتن ایستادند، برخی دیگر علاقه به خرید باشگاه فوتبال داشتند. معلوم شد این تازه‌به‌دوران رسیده‌ها از ناکجاآباد آمده‌اند. یکی‌شان اولش فقط یک سوله‌ ۵۰۰ متری داشت و دیگری حتی از این هم کمتر داشت و می‌گفتند شوفر رئیس بانک مرکزی بوده است. درست مثل ولادیمیر گازینسکی که به‌قول خودش کف خیابان بزرگ شده بود. 

اما دسته دیگر الیگارش‌هایی که در این دوران سربرآوردند، و ریشه در نهادها و بنیادهای قدیمی داشتند ساکت و سربه‌زیر مشغول کسب‌وکار خودشان بودند، و غیر از کسب‌وکار معمول شبکه بزرگی از موسسات مالی را راه‌اندازی کردند. این قرارگاه به لطف قالیباف- نیمه گمشده و آن‌وقت‌ها، شیکِ احمدی‌نژاد- تهران را شخم می‌زد و آن تولیت حالا دیگر ابایی نداشت خود را صاحب بزرگترین هلدینگ اقتصادی شرق ایران بنامد. به نوشته یکی دیگر از آن دو روزنامه‌نگار که با سعید لیلاز به احمدی‌نژاد خندیده بودند: «صاحبان ۸۹ شرکت صنعتی و تجاری ایران و ۵۸درصد از زمین‌های شهر مشهدو ۴۰۰ هزار هکتار زمین زراعی شرقی‌ترین استان ایران، در سال ۱۳۹۰ چنان بر توان مالی خود افزوده‌اند که حتی قائم‌مقام آستان قدس به دولت هم تذکر می‌دهد که بدهی ۱۰ میلیارد ریالی‌اش را بازپرداخت کند.»[۵] همین قائم‌مقام که در ضمن مدیرعامل و رئیس هیات مدیره «بزرگ‌ترین هلدینگ شرق ایران» هم بود، سال ۹۶ با اتهام اختلاس از ایران گریخت. گردانندگان بنیاد جامعه‌الصادق کارهای بامزه‌تری می‌کردند: برای حفظ فضای معنوی دانشگاه امام صادق که در اوایل دهه ۹۰ سالانه ۵ میلیارد هزینه داشت مجتمع تجاری ساختند و کافی‌شاپ راه‌انداختند. البته کارخانه نساجی هم داشتند. کلا هرچی بار می‌خورد در انبانش پیدا می‌شد. 

اشتباه مرگ‌بار
محمود واقعا بازی را خوب پیش برد. می‌شد گند کار را تا سال‌ها مخفی کرد تا الیگارش‌های «بومی» نبض اقتصاد را به دست گیرند و همه‌ چیز عادی شود. اشتباهش اتفاقاً آنجا بود که به یلتسین بودن قناعت نکرد. او حالا می‌خواست پوتین هم باشد و کل کوپن‌های روی میز را جمع کند. اشتباه مرگباری بود. حواسش نبود که او مسئول دوران بی‌نظمی و بریز و بپاش است و مسئول نظم لابد باید کس دیگری باشد. خیلی سخت است که وسط مجلس لهو و لعب، دلقک باشی و بعد ناگهان جدی شوی و به همه بگویی شوخی تمام شد، مودب بشینید.  

همان‌طور که تجربه شوروی نشان داد، اینکه یلتسین باشی و عده‌ای را دور خودت جمع کنی، به معنای آن است که داری می‌ریزی و می‌پاشی و کس دیگری باید بیاید و این ریخت‌وپاش را جمع کند. معنای پوتین بودن همین است. اما احمدی‌نژاد این‌قدر به برنامه‌اش اعتماد داشت که همان تابستان ۸۸ رفت در نقش پوتین و حتی مدودف‌اش را هم به عنوان معاون اول معرفی کرد. زوالش از همین جا شروع شد. چون حریفان می‌دانستند منظور او چیست. 

برای الیگارش‌های خاکستری و آرام، پوتین شدن او چیز دلخواهی نبود. به هر حال محمود ابواب‌جمعی خودش را داشت و معلوم نبود سهم همه را بدهد. سال ۹۱ بود که شروع کرد به دست‌وپا زدن برای اجرای برنامه پوتین-مدودف. فارغ از آنکه نمایش‌های مسخره‌اش در دست مشایی را گرفتن، با یک حکم ردصلاحیت نقش برآب شد، با الیگارش وفادارش هم برخورد شد. آن‌ها که دوزاری‌شان دیر افتاد، بساط‌شان جمع شد و آن‌ها که تیزتر بودند سفره‌شان را از سفره محمود جدا کردند. یکی با اتصال به رعیت خودش را به اربابان جدید وصل کرد، دیگری که کمی کندتر بود زندان هم رفت ولی با پرداخت ۱۳۸۰ میلیارد تومان از بدهی‌هایش بیرون آمد. برای احتیاط گفتگویی هم با هفته‌نامه‌ای اصول‌گرا کرد تا آب توبه روی سرش بریزند. 

زور زیاد بود و حتی کسی مانند محمود هم وقتی زور زیاد باشد کار زیادی از دستش برنمی‌آید. نه اسم بردن از «برادران قاچاقچی» به کارش آمد نه نمایش فیلم ساخت‌وپاخت فاضل لاریجانی با سعید مرتضوی در مجلس. همان‌طور که احمد توکلی درست حدس زده بود، مزیت محمود برای نظام این بود که بدنه‌ای دارد که هیچ وقت از کارهای رادیکال او حمایت نمی‌کند. 

اما چرا احمدی‌نژاد موفق نشد؟ برنامه یلتسین را برعکس اجرا کرد. برنامه یلتسین فروپاشاندن چه از حیث سیاسی در نوبت اول و چه از حیث اقتصادی در نوبت دوم بود. اشتباه مرگبار محمود آن بود که اول دومی را اجرا کرد و حالا در آرزوی آن است که در نقش پوتین هر دو را جمع کند. 

سعید لیلاز اشتباه می‌کرد که احمدی‌نژاد می‌خواهد یلتسین بشود که برای کسی با نگاه او چیزی طبیعی است. احمدی‌نژاد یلتسین نصف‌نیمه‌ای بود که حالا می‌خواهد پوتین تمام‌عیار بشود اما اسیر بازی حریفان قَدَر شده است. سفره‌ای که او در دوران ریاست‌جمهوری چید، ده‌ها پوتین بالقوه را سر سفره نظام آورد که آخرین چیزی که به‌نظرشان می‌آید اولین کسی است که این سفره را انداخته است. آن‌ها که او را برکشیدند و آن‌هایی که او برکشید، حالا در برابر اویند. او باید یک نبرد سنگین را از سر بگذراند، نبردی سنگین در حد نبرد حرام‌زاده‌ها در سریال بازی‌ تاج‌وتخت‌ها. اینکه گاهی می‌گوید از مرگ یا اعدام نمی‌ترسد، گواه آن است که خودش هم به سختی راهی که دارد در آن پا می‌گذارد، واقف است. دیگران هم واقف‌اند و مشکل اینجا است که دیگر همه واقف‌اند.

از این دسته تا آن گروه تا رضاشاهی‌ها و فرشگردی‌ها و دانش‌آموختگان لیبرال وطنی و غیروطنی گرفته تا احمدی‌نژادی‌ها و حتی ارزشی‌هایی که پُز اپوزیسیون می‌گیرند، همه در آرزوی آنند که وضعیت را جمع کنند، مثل لئون در فیلم حرفه‌ای، تمیزکننده باشند. مثل پوتین جمع‌کنند نه اینکه چیز تازه‌ای بنیان بگذارند. بنیان‌گذاری کار اینان نیست.


پی‌نوشت‌ها
[۱] قرار بود اول گفتگوی معتمدنژاد و بعد گفتگوی اباذری منتشر شود. سردبیر مهرنامه علاقه‌ای به انتشار گفتگوی معتمدنژاد نداشت و دست آخر با اصرار عباس عبدی که مقاله منتشر‌نشده را خوانده بود، آن را در چند شماره بعد منتشر کرد. عبدی به قوچانی گفته بود این گفتگو بسیار مهم است و به شوخی اضافه کرده بود آنقدر مهم که خود نویسنده هم متوجه اهمیت حرف‌هایش نشده است. علاقه اصلاح‌طلبان به اقتصاد سیاسی بعد از دولت احمدی‌نژاد از بین رفت. 

[۲] برای اطلاعات مربوط به الیگارش‌های روس از این منبع استفاده کرده‌ام: ماهنامه همشهری دیپلماتیک، اسفند ۱۳۸۲

[۳] آیت‌الله خامنه‌ای در دیدار با مسئولان اقتصادی و دست‌اندرکاران اجرای اصل ۴۴ اشاره می‌کنند که این مسئله از سال‌ها قبل در ذهن‌شان بوده است. ضمن مرور شکل‌گیری اصل ۴۴ و مصوبات شورای انقلاب درباره بند «ج» اصل ۴۴، می‌گویند: « اینها بر روی هم موجب شد که ما مسئله‌ی سیاست‌های ابلاغی اصل ۴۴ را مدنظر قرار بدهیم. البته از آن وقتی که بنده به مجمع تشخیص مصلحت - سال ۷۸ به نظرم یا ۷۷ بود - گفتم که روی این مسئله کار بکنند، تا سال ۸۳ که آمد و تا سال ۸۴ که ما ابلاغ کردیم، چند سال طول کشید.» بنگرید به
https://farsi.khamenei.ir/speech-content?id=3377

[۴] برای اطلاعات مربوط به خصوصی‌سازی از این منبع استفاده کرده‌ام: تاریخ مختصر خصوصی‌سازی، شیرزاد آزاد، منتشر شده در شماره ۴۲ مجله قلمرو رفاه

[۵] بنگرید به «شرکت و شریعت»، بهراد مهرجو، هفته‌نامه آسمان،‌شماره ۶، ۲۱ آبان ۱۳۹۰

نظرات

نظری ثبت نشده است، اولین نفر باشید

نظر دهید
قوانین ارسال نظر
ایمیل شما منتشر نخواهد شد نظراتی که حاوی توهین باشند منتشر نخواهند شد لطفا از نوشتن نظرات خود به صورت حروف لاتین (فینگلیش) خودداری کنید

مطالب مرتبط