چرای رای نمی‌‌دهم

این نه براندازی است و نه اقدام علیه امنیت ملی و تمامیت ارضی، این صدای مستأصلین است و بلند شدن آن کنشی سیاسی است

مهدی خائف
پژوهشگر
۲۶ | خرداد | ۱۴۰۰ ۶۱۴ ۰

من در دهه‌ی شصت به دنیا آمده‌ام، به قول معروف دهه‌شصتی هستم. از دوران جنگ و موشک‌باران خاطرات گنگ و تصاویری مبهم در ذهنم مانده است و اولین خاطره‌ی اجتماعی‌ام، یعنی خاطره‌ای که خانوادگی نیست، تصویری است از روزهای ارتحال امام که همراه با برادر و پدرم رفتیم مصلّی و امام را در آن تابوت یا یخچال یا هرچه بود دیدیم. این اولین تجربه‌ی جمعی من بود. در سال‌های بعدتر، یعنی گذراندن دوران مدرسه در دهه‌ی هفتاد، احتمالاً مانند خیلی از افراد دیگر نه درگیر سیاست بودیم و نه فارغ از آن، جمهوری اسلامی برایمان مشروعیت داشت اما در هیچ سیاستی دخیل نبودیم. ما، دهه‌شصتی‌ها، اولین گروه نسلی‌ای بودیم که پرورده‌ی جمهوری اسلامی هستیم. در تمام امور، تجارب مشابه ما نشان می‌دهد که چگونه، نظام جمهوری اسلامی در شکل دادن به هویت ما دخیل بوده است. آموزش و پروش آن، صدا و سیمای آن، شهرداری و شهرسازی آن، و سیاست ورزی آن. سال هفتادوشش هنوز امکان رأی دادن نداشتم اما یادم هست که چگونه، به‌عنوان اولین تجربه‌ی سیاسی، در کمپین‌های انتخابات، در حد توان نوجوانی، فعال بودم و پس‌از سال ۷۶ بود که دیگر خودم را در هر تجربه‌ی سیاسی و اجتماعی دخیل می‌دیدم. کتاب خواندم، مجله خریدم، با روزنامه‌ها همراه شدم و جامعه و سیاست برایم موجودیتی پیدا کرد که می‌توان در آن دخیل بود. سال ۸۰ اولین رأی را دادم و از آن دفاع کردم و وارد فضای سیاسی شدم، همان فضا که خیلی‌ها می‌گویند محصول انتخاب خاتمی بود و تحولّی در روند جمهوری اسلامی. 

از آن زمان، در ۸۴ و ۸۸، در ۹۲ و ۹۶، در انتخابات‌های مجلس و دیگر، فعال بودم. در ۸۴ پوستر به درودیوار می‌چسباندم و در پارک‌های سطح شهر با مردم بر سر رأی دادن و به چه‌کسی رأی دادن مجادله می‌کردم. سال ۸۴ که احمدی‌نژاد شد رئیس‌جمهور، بیست‌ویک ساله بودم و سال سوم دانشگاه. در ۸۸ هم که آنچه شد که شد، در کمپین‌ها فعال بودم و ۲۵ خرداد را تجربه کردم. ۹۲ و ۹۶ هم رأی دادم و در تمام این دوره‌ها و تجربه‌ها و فعالیت‌ها هدفم بهبود وضع بود. هیچ‌گاه خودم را آدم جمهوری اسلامی نمی‌دانستم اما هیچ‌گاه هم فکر نکردم باید و لازم است از آن عبور کرد، مداخلات و مشارکت‌هایم در انتخابات‌ها این را نشان می‌دهد و فکر می‌کنم امثال من کم نیستند. 

من در انتخابات امسال شرکت نخواهم کرد، به دو دلیل ساده. یک اینکه فکر می‌کنم در تمام این سال‌ها من و امثال من حسن‌نیت خود را به نظام نشان داده‌ایم. اگرچه ممکن است با معنایی که از نظام در ذهن‌ها است ما مخالف نظام بوده‌ایم، اما از آن عبور هم نکردیم. یادم هست که در ۹۲ و ۹۶ چقدر سخت بود برایم که رأی بدهم، هم به روحانی و هم به آن لیست‌هایی که خاتمی لزوم رأی به آنها را تکرار کرد. در هر دو سال با اکراه کامل رأی دادم اما دادم که به قول شاملو حَوِّلی بِشِد. من، به لحاظ فردی، مطمئن هستم که همواره حسن‌نیت خودم را به نظام نشان داده‌ام و همواره در صدد بهبود بوده‌ام در چارچوب آنچه مورد پذیرش است. سالیان سال هر رأی که به صندوقی انداختم، اگرچه از نظر خودم رأی‌ای بود برای مقاومت و اصلاح وضع موجود، اما آنچه برداشت شد تأیید نظام و وضع موجود بود. میزان مشارکتی که در مقاطع مختلف نظام به آن بالیده است و آن را نشان جمهوریت و مردم‌سالاری و فلان و فلان دانسته است، از تصمیم من و امثال من آمده است، از حضور من و امثال من آمده است. چه کسی، بعداز ۸۸، فکر می‌کرد که دوباره، زخم خورده‌های آن سال، تنور انتخابات را داغ کنند، به خیابان بروند و برای رأی دادن، آن هم به چه کسی، تبلیغ و هیاهو کنند. من آنچه دیده‌ام، از خودم، از اطرافیانم، از دوستانم و از هم‌سالانم، همواره نشان دادن این حسن‌نیت بود. اگرچه معلوم و مشخص است که میزان مشارکت بالا و پائین شده است اما آمار آنها در دوره‌های ذکر شده نشان می‌دهد که این حسن‌نیت همواره وجود داشته است، حالا با کمی بالا و پائین. نشان دادن این حسن‌نیت از ۷۶ در نگاه به میزان مشارکت در انتخابات‌های ریاست‌جمهوری نیز مشهود است. سه دوره‌ی قبل از ۷۶ میزان مشارکت در انتخابات‌های ریاست جمهوری به ترتیب ۵۴.۷۸ و ۵۴.۵۹ و ۵۰.۶۶ بوده است و سال ۷۶ میزان مشارکت شده است ۷۹.۹۲ و بعد‌از هیچ‌گاه مشارکت به کمتراز ۶۲.۶۶ نرسیده است و در سه دوره‌ی اخیر به ترتیب زمانی اینگونه بوده است: ۸۴.۸۳ در سال ۸۸ و ۷۲.۷ در سال ۹۲ و ۷۳.۷ در سال ۹۶. 

ما حسن‌نیت خود را نشان داده‌ایم، تنور انتخابات را داغ کرده‌ایم و نظام به آن بالیده است. نظارت استصوابی گزینه‌ی رأی ما را کرد حسن روحانی‌ای که نه‌تنها کارنامه و تاریخ‌اش نشان نمی‌داد که وی طالب تغییر معنادار و بهبود به نفع برابری است بلکه آنچه کارنامه‌اش می‌گفت سراسر امنیتی کاری و محافظه‌کاری و راست‌گرایی بود و هست. حالا نظام! از ما شاکی است که چرا به او رأی دادیم، چرا به آدم او رأی دادیم، حالا ما شده‌ایم بدهکار و او طلبکار!

من، با وضعیت کاندیداهای موجود، رأی خود را به هیچ‌وجه نه‌تنها نشان اعتراض نمی‌دانم، بلکه معنی‌اش برای من اعلام حسن‌نیت دوباره به نظامی است که مدام به من دهن کجی کرده است و می‌کند. من نمی‌خواهم به این زمین چیده شده حسن‌نیت نشان دهم. بدیلی هم ندارم اما حسن‌نیت هم نشان نمی‌دهم. برانداز نیستم اما در زمین این‌گونه چیده شده هم بازی نمی‌کنم، من در طول سالیان تلاش خودم را کرده‌ام و به نتیجه نرسیده‌ام، جوانی‌ام را به پای این تلاش گذاشته‌ام و هنوز هم ناامید نیستم و تخیّل می‌کنم، اما دیگر حاضر نیستم تخیّل خود را به نفع وضع موجود قربانی کنم. در تخیّل من از وضع خوب، از بهبود، از تغییر، نه همتی جایی دارد و نه هیچ‌کس دیگری در میان این هفت نفر، من در این دوره تصمیم گرفته‌ام تخیّل خود را قربانی نکنم و به اسبی لگام نزنم که قرار است کس دیگری سوار آن شود. 

دلیل دومی هم دارد رأی ندادنم. خیلی از کسان که با اکراه و از سر نبودن چاره‌ای دیگر می‌خواهند رأی دهند براین هستند که رأی ندادن چه فایده‌ای دارد؟ من نمی‌خواهم راجع‌به بدی وضع موجود و بازتولید این وضعیت اگر هرکدام از این هفت نفر رئیس‌جمهور شوند استدلال کنم. اما آنچه همواره و همیشه بوده و هست این است که نظام و افراد آن از زبان مردم صحبت می‌کنند. مردم گنگ‌ترین مفهوم ممکن در حرف‌های آنها است، اساساً مفهوم مردم گنگ است و معلوم نیست کسانی که از مردم صحبت می‌کنند از چه و که حرف می‌زنند. انتخابات معمولاً یکی از مواقعی است که مردم تعیّن پیدا می‌کنند، خواست آنها در یک تصویر آماری مشخص می‌شود و اکثریت و اقلیت معلوم می‌شوند. رأی ندادن در این دوره از نظر من تعیّن پیدا کردن خواست مردم در مواجهه با وضعیت است، تعیّن پیدا کردن عدم امکان تحمل کردن ادمه‌ی وضع موجود نظام و ادامه‌ی حذف، نابرابری، دیگری‌سازی، تحدید سیاست، سرکوب مخالف و الخ.

آنچه می‌تواند در آمار این انتخابات، در تعیّن خواست مردم، معنا دار باشد، نرخ مشارکت است. این نرخ مشارکت در تاریخ می‌ماند و برای اکنونِ هم ما و هم نظام معنادار است. به نحوی عینیت پیدا کردن مشروعیت نداشتن شکل کنونی نظام است. تأکید می‌کنم، من برانداز نیستم، ما برانداز نیستیم، ما مستأصل هستیم و کجا می‌توان این استیصال را نشان داد مگر در تعیین نرخ مشارکت. این نرخ در تاریخ ماندگار می‌شود و نشانی است از وضعیت اکنون ما، وضعیت استیصال ما.

استیصال و ماندن در جایی میان دو دنیا، در حالت تعلیق، ارمغانی است که برای ما فراهم شده است. ما که پر از درد هستیم و کوچک‌ترین فریادمان در حنجره خفه می‌شود، ما که مردم هستیم و با آنکه فرا گرفته‌ایم هیهات من الذّله، ذلت هم‌نشین لحظه‌ها، دقایق، ساعت‌ها و سال‌های ما شده است چرا که ناتوان شده‌ایم در برابر ظلم. ما که همانقدر که از سعید مرتضوی، از مسیح علی‌نژاد هم بدمان می‌آید. ما که همانقدر که از جنگ، از بیداد نیز بیزاریم. ما که می‌دانیم همانقدر که رضا پهلوی برایمان نامفید است، نظارت استصوابی و مجلس فرمایشی و انتخابات این‌گونه هم. ما که نه حرف تلویزیون‌های خارجی را باور می‌کنیم و نه صدا و سیما برایمان مشروع است. ما که مردم این سرزمین هستیم و هر روز که می‌گذرد تابوت آرمان ما، بیشتر و بیشتر، میخکوب دست‌های ناپاکِ مدّعی می‌شود. آرمانی که انقلابی است، متعلق به همان انقلابی که بر سر سفره‌اش، ناپاکان کثیف دست نشسته‌اند، طلبکاران مردم نشسته‌اند اکنون. همان انقلابی که علت مستضعفین داشت و اکنون مستضعفین، از هر رسته‌ای، بیش‌از هر کس دیگری لطمه‌ی راه کج رفته‌ی این انقلاب را می‌بینند. ما نه براندازیم و نه سلطنت طلب، نه ذره‌ای دلمان به آمریکا خوش است و نه لحظه‌ای فکر کردیم که رهایی ما به دست کسی غیر از ما میسّر خواهد شد.

ما در جایی بین دو دنیا، در استیصال، در حالت تعلیق مانده‌ایم و هر دست و پایی که می‌زنیم خارج نمی‌شویم از این وضعیت. از ۷۶ که نظام را مشروع کردیم تا ۸۴ که وعده‌ی عدالت را باور. از ۸۸ که تنها امکان اندکی احیای آرمان جمعی سال ۵۷ هم‌اکنون ببیش‌از ده سال است خاموش مانده و پیر شده است تا ۹۲ و ۹۴ و ۹۶ که آمدیم تا فرصتی دوباره و چندباره، هرچند دلخوشانه، به احیای آرمان‌هایمان، عدالت، آزادی و استقلال بدهیم، اما نشد که نشد، که بدتر شد.

تعدادی از ما دل بریدند از این آرمان‌ها و دچار وضعیت شدند، عده‌ای رفتند، عده‌ای ماندند و خون دل خوردند و عده‌ای انکار کردند و عده‌ای ایستادند برای این خاک اما به خاک نشست زندگی‌شان. هیچ چیز جز دفع حداکثری از نظامی عایدمان نشد که خود را بارها برای او به اثبات رساندیم، از انقلاب پدرمان گرفته تا جنگ سلفمان و امید خودمان. 

ما مردم، هنوز بذر امید در دلمان نخشکیده است و هنوز برای انقلابی بودن پیر نشده‌ایم اما خسته هستیم. از این همه ناعدالتی خسته هستیم و گریزی نداریم جز بازگشت به آرمان‌های همان انقلابی که لاشه‌اش اکنون در میان تیزی به‌دستانی افتاده است که از هر سو زخمی‌ و محتضرش کرده‌اند. آرمان‌هایی که به باور ما، پرورده شده‌گان بعد از انقلاب، نه تنها کارگری را زندانی، قلم به دستی را محبوس، آزادی‌خوانی را اسیر، امیدی را محصور، دانشجویی را خفه، هنرمندی را مستأصل، وطن‌دوستی را خائن، طبیعت‌دانی را جاسوس، معلمی را مجنون، دختری فوتبال دوست را محروق و خلقی را عاجز نمی‌کرد، بلکه اصل آن عدالت بود برای همه، برای زنان، کارگران، مستضعفین، روشنفکران، سیاسیون و اجمالاً مردم و حالا ما مردم شرمنده‌ی کسانی هستیم که صدایشان را برای این آرمان بلند کردند و اکنون محصور و محبوس و اسیر شده‌اند. خواست ما، مردم، بازگشت به آرمان عدالت است و تنها شیوه‌ی ابراز آن در شرایط کنونی نشان دادن این خواست و متعین کردن در نرخ مشارکت در مهم‌ترین انتخابات نظام است.

همانطور که در بالا گفتم، نرخ مشارکت بعد از سال ۷۶ هیچ‌گاه نزدیک ۵۰ درصد هم نشده است. رفراندوم یکی از امکانات قانون اساسی است که به محاق رفته است و دلیل بالفعل نشدن این امکان همواره از جانب پروپاگاندای نظام عدم خواست عموم و مردم در برگزاری رفراندم است. حال کجا می‌توان این خواست را فریاد زد و یا با ارجاع به آن از مردمی صحبت کرد که مستأصل و عاجز، طالب تغییر معنادار هستند؟ نرخ مشارکت و تشکیل دولت حداقلی، مانند مجلس حداقلی، فاصله‌ای است که ما می‌توانیم با وضع موجود نظام بگیریم. این نه براندازی است و نه اقدام علیه امنیت ملی و تمامیت ارضی، این صدای مستأصلین است و بلند شدن آن کنشی سیاسی است. من در این انتخابات، برای زنده ماندن امید و تخیّل، برای تعیّن خواست مستأصلین، برای احیای آرمان‌های انقلاب، کنش سیاسی رأی ندادن را انتخاب می‌کنم.

نظرات

نظری ثبت نشده است، اولین نفر باشید

نظر دهید
قوانین ارسال نظر
ایمیل شما منتشر نخواهد شد نظراتی که حاوی توهین باشند منتشر نخواهند شد لطفا از نوشتن نظرات خود به صورت حروف لاتین (فینگلیش) خودداری کنید

مطالب مرتبط